باز........
اردیبهشت
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ئی
دل بسته بودم
شکوهی در جانم تنوره می کشد
گوئی از پاک ترین هوای کوهستان
لبالب
قدحی در کشیده ام
در فرصت میان ستاره ها
شلنگ انداز
رقصی میکنم-
دیوانه
به تماشای من بیا!
گفته بودم ... بهار را به خانه ما آمدنی نیست.
چشم که گشودم زندگی مرا با خودش برده بود ...
بوی بهار می آمد...
.........................................
.........................................

..................................
..................................
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

صداي پايي از انتهاي کوچه مي آيد. کسي آرام مرا مي خواند
بيا امشب ستاره بچينيم
آسمان منتظر است و دريا بي تاب
ابر سياهي بر دلت خيمه زده... مي دانم
بيا تا از ستاره ها برايت فانوسي درست کنم
تا به حقيقت زلال چشمه برسي که آن وقت تو دريايي و بي نياز.
اي مسافر!!
حرکت کن راه دراز است و پر خم
و تو کوله باري ازعشق داري... و همين کافي است
که عشق مر کب سفر است نه مقصد حرکت.
...
...
باران می بارد انگار ...
نگاهت نمی کنم .. مبادا چشمانی را به یاد آوری که تمام لحظاتش
از دوری تو گریان بود.
تو را در فراموشی ساختگی ات رها می کنم و می دانم که هنوز
... مرا به یاد داری!
چون باغبانی که هیچگاه نهالی را که با دستان خویش کاشته
فراموش نمی کند.
و همین برایم کافیست ...
دادم ای دست فلک ولا سیم نهلشته حالی
ولا شاهین بخت کجم سیم نزده یه بالی
آی عزیزم سهته بید بیده تنم وم نمنده ذغالی
آه سردم بگرت آخی تا ابد بنالی تا ابد بنالی
ای داد ای خدا دل دردمه خوبه در آریش ای دایه
انجه انجش بکنی انجه انجش بکنی و تش بسپاریش

.....
هی!
تو که خورشید از چشمانت طلوع می کند!
کمی بخند...
ما همه همسفریم!
بعد از سفر...
آنجا که دیگر نه من هستم ! نه اثری از تو برجای مانده!
عشق می ماند و بس...
همیشه فرصت کوتاهی برای بودن داشته ایم!
امشب ز پشت ابرها بيرون نیامد ماه!
بشكن قرق را ماه من!
بيرون بيا
امشب
.... .... .... ....
ميدانم آري نيستي اما نمي دانم
بيهوده ميگردم به دنبالت چرا امشب
............................... .

مدتهاست پاهایمان بیش از فاصله دوپله از زمین دور نشده اند.
عادت کرده ایم بزرگ باشیم و صمیمیت را به اطرافیان تلقین کنیم..
راستی آخرین بار کی فکر نکردیم و.. افقی خندیدیم نه عمودی؟
عادت کرده ایم فکر کنیم ... فکر کنیم...........
..
...
میتازی همزاد عصیان...
به شکار ستاره رهسپاری؟
اینجاکه من هستم آسمان خوشه کهکشان می آویزد.
کو چشمی آرزومند؟
در بیشه تو آهو سر می کشد یه صدایی میرمد.
در جنگل من از دررندگی نام و نشانی نیست.
تو در راهی.. من رسیده ام.
اندوهی در چشمانت نشست..
میان ما راه درازی نیست؟! لرزش یک برگ!!
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات ,آب اين رود به سر چشمه نمی گردد باز؛
بهتر آن است که غفلت نکنيم از آغاز.
باز کن پنجره را!-
- صبح دميد
