روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد بر سر تيغي گرفتار. با احتياط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد . پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت. آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم. دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم.
پري خم شد و در گوش دخترك چيزي زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف پري زيبايي گوش سپردم. زماني كه به كهنسالي مي رسد. همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او بميرد. عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است. لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند. به هم نيازمندند!.
« ما همه به هم نيازمنديم . »


ديشب رويايي داشتم :
خواب ديدم بر روي شنها راه مي روم ،
همراه با خود خداوند .
و بر روي پرده شب
تمام روزهاي زندگيم را ، مانند فيلمي مي ديدم .
همانطور كه به گذشته ام نگاه مي كردم روز به روز از زندگي ام را ،
دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد ،
يكي مال من و يكي از آن خداوند .
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت .
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه كردم .
در بعضي جاها فقط يك رد پا وجود داشت ...
اتفاقا ، آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود ،
روزهايي با بزرگترين رنجها ، ترسها ، دردها و ...
آنگاه از او پرسيدم :
خداوندا ! به من بگو ؛ چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي ؟
خداوند پاسخ داد :
فرزندم ، ترا دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو خواهم بود .
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ،
نه حتي براي لحظه اي ،
و من چنين نكردم .
هنگامي كه در آن روزها ، يك رد پا بر روي شن ديدي ،
من بودم كه تو را به دوش كشيده بودم .