تبليغاتX
شب مهربان...
دوستهای عزیزم سلام

من باز هم اومدم. از همه شما عزیزانم که در نبودم به من سر زدید و برام دعا کردید خیلی خیلی ممنون

و سپاس گذارم.واقعا نمیدونم چطور باید از این همه لطف شما تشکر کنم.

دوستان عزیزم مامان من به خونه برگشت ... عملش عقب افتاده یعنی افتاد ماه آینده!!! بیمارستان

شرکت نفت از این بهتر نمیشه دیگه. خلاصه اینکه الان مامانم خونه است و از اونجایی که توی این مدت

 بهش خیلی رسیدن حالش یکم بهتره.

 هر کدوم از ماها در  گوشه ای ازاین ایران عزیز و پهناور زندگی میکنیم  و هر گوشه ازایران...

آب و هوای مخصوص به خودش رو داره و البته... زیبایی های مختص خودش. اما در شهر ما(گچساران)

که این پایین پایینای ایران ماست و در جنوب کشور عزیزمون هست الان که ۲۲ بهمن هستش هوا کاملا

بهاریه...یعنی بهر از راه رسیده و همه جا سر سبز و زیبا شده.دیروز که از خونه رفته بودم بیرون وقتی این

 همه سر سبزی و زیبایی رو دیدم از ته دل یه خدایا شکرت بلند گفتم  آخه نم نم بارون هم میومد

 و همه جا  شسته شده بود و این زیبایی ها  دو برابر شده بودند. بوی بهار... از همه طرف میومد.

درسته که شهر ما اصلا زمستونی نداره  و همه زمستون ما فقط یکم سرماست واین طرفا هیچوقت برف

نباریده ولی همین که هوا بهاری میشه  متوجه میشیم که جای بهار چقدر توی کوچه ها و خیابونا و کوه

 و تپه ها ی اطرافمون خالی بوده. من بهارو خیلی دوست دارم شاید به این خاطر که متولد بهارهستم 

اما.. بهار همیشه یه آغاز دلنشینه...یه آغاز سبز.

همیشه بهاری باشید.

خسته زمستونوم    مندیر بهارونوم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 14:56  توسط اکیا  | 
سلام

امیدوارم که حال همتون خوب باشه و همیشه سالم و سلامت باشید.

دوستان خوبم ... من برای مدتی که نمیدونم تا کی طول میکشه  نمیتونم در خدمت شما عزیزان باشم.

مادرم چند روزیه که برای عمل جراحی به  یکی از شهرهای اطراف اعزام شده و من هم به

خاطره این موضوع اصلا حال روحی مناسبی ندارم. معلوم نیست که کی عمل میشه و کی

مرخص میشه اما ایشالا همین که مامانم حالش خوب شد و برگشت من هم میام. شما هم دعا

کنید که زیاد طول نکشه .   حالم اصلا قابل توصیف نیست دلم واسه مامان تنگ شده. تو این

 چند روز که نیستش اصلا نمیتونم طرف آشپز خونه برم آخه جای مامانم خیلی خالیه.حتی

اشتهایی واسه غذا خوردن هم ندارم.به بابا خیلی اسرار کردم که بزاره من با مامانم به عنوان

 همراه برم اما اون میخواست خودش بره... کاش خودم میرفتم.وقتی مامانم نیست انگار

 هیچکس خونه نیست هیچ کس از تویه اتاقش بیرون نمیاد. خاله خیلی سعی میکنه دورهم

جمعمون کنه و شاد نگهمون داره اما همه حال خودش رو هم میدونن.                             از همتون التماس دعا دارم . دعا کنید که حال مامانم زود خوب بشه.

امن یجیب المضطره اذا دعاه و یکشفو السوء

 تو این مدت اگه  به اینجا سر زدید من رو از لطف خودتون بی نسیب نگذارید.

ازهمتون ممنونم.

موفق باشید...

اکیا

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 15:34  توسط اکیا  | 
 این مثنوی رو اگر چه طولانیه اما اگه تونستید کامل بخونید...خوندنش خالی از لطف نیست.

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم

کم که نه هرروز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند

عشق مي ورزم، عذابم مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردي آفتاب؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بيگناهي بودم و دارم زدند

سنگ را بستند و سنگ آزاد شد

يک شب داد آمد و بيداد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

عشق اگر اين است، مرتد مي شوم

خوب اگر اين است، من بد مي شوم

بس کن اي دل، نابساماني بس است

کافرم، ديگر مسلماني بس است

در عيان خلق سردرگم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از اين با بي کسي خو مي کنم

هر چه در دل داشتم رو مي کنم

من نمي گويم دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين، شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم، بت پرستي کار ماست

چشم مستي تحفه بازار ماست

درد مي بارد چون لب تر مي کنم

طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمي گويم که خاموشم مکن

من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمي گويم مرا غمخوار باش

آه ! در شهر شما ياري نبود

قصه هايم را خريداري نبود

واي ! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آ باد بود

از در و ديوارتان خون مي چکد

خون من فرهاد مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شومتان

خسته از همدردي مسمومتان

اين همه خنجر، دل کس خون نشد

اين همه ليلي، کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهاد تان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

گويي از فرهاد دارد ريشه ام

عشق از من دور و پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم، هر د و پايم خسته بود

تيشه گر افتاد، دستم بسته بود

هيچ کس فکر م را کرد؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه

هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

هر که با ما بود از ما مي گريخت

چندروزي است که حالم ديدني است

حال من از اين و آن پرسيدني است

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفأل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 ما ز ياران چشم ياري داشتيم

 خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 10:16  توسط اکیا  | 

سعی کردم گریه نکنم  اما آخره شب که مثل همیشه واسش دعا میکردم یهو دیدم  دارم گریه میکنم. زود اشکامو پاک کردم

ساعتو نگاه کردم  ۲ شب بود.   آخرین نغمه ای که برام خوند هنوز تویه گوشمه ...آیرولوخ...

گفت محمد رضا فروتن تویه یکی از فیلماش یه جمله ای گفت که خیلی ازش خوشم اومد جمله این بود...

من تنها نیستم فقط جدام   

  بهش گفتم این ماله دکتر شریعتیه کاملشو بلدی ؟ بعد واسش کاملشو گفتم...

تنهایی بیکسی است و جدایی بی اویی... اولی انسان را به یاس و دومی به عشق میرساند.

ما حالا جداییم اما اون تو راهه عشقه و من نظاره گر سرنوشت.

توی حرفهای آخرش گفت تو با همه مردم اینجا فرق داری همیشه همینجور بمون.گفتم...چشم.

میخواستم بگم تو منو  اینطور دیدی اما نگفتم. گفت تو خیلی خوبی از این هم خوبتر باش. گفتم... چشم.

میخواستم بگم  تنها چیزیه که دارم.      اما...

تویه ذهنم یه عالمه شعر بود که با هم خوندیمشون... اما صدای دوتا ترانه خیلی بلند توی همه وجودم میپیچید...

اگه به زوره روزگار از زندگیت میرم کنار و همون آیرلوخ.

رفت..    رفت...

سپردمت به خدا. هرجا که هستی خدابه همرات. فقط یه خواهش دارم ازتو...

 نذار خاطره بشم. آخه خاطره ها تو ذهن آدم میمیرن خاطره ها جو ندارن نذار بمیرم.

الهی دلخوشی باشه پناهت    کلهای رازقی تن پوش راهت

از همتون میخوام که شما هم با من آمین بگید.

آمین

 

 خاطره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 12:12  توسط اکیا  | 
من عزيزترين داراييم را جايي در انتهاي قلبم پنهان کرده ام ... جايي که هيچ کلمه اي به آنجا نخواهد رسيد ... جايي که هيچ دستي به آن جا راه نخواهد برد ... داراييم را نگاه مي دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بيايد من چيزي از دست نخواهم داد ... آنچه ماندني است خواهد ماند . خواهد ماند ...اين طوفانها هنوز همه چيز را از من نگرفته اند ... هنوز چيزهايي براي من مانده است.خيلي چيزها را نمي شود فراموش کرد ...

کلام محبت کلامي نيست که اين قدر راحت فراموش شود. 

شبی اگرکهکشانم نور را گم کند...آیینه ات کجاست تا انعکاسی از نور را به من هدیه کند؟... تو کجایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 12:7  توسط اکیا  |