تبليغاتX
شب مهربان...

 

دیوارهای دنیا بلند است. من گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار. مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش

 را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.

گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه خداست. و آن وقت هی در میزنم... در میزنم...

 در میزنم و می گویم:

(( دلم افتاده توی حیاط شما میشود دلم راپس بدهید...))

کسی جوابم را نمی دهد. کسی در رابرایم باز نمیکند. اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار...

همین. و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار همین که...

من این بازی را ادامه می دهم

و آنقدر دلم را پرت میکنم

آنقدر دلم را پرت میکنم تا

خسته شوند تا دیگر دلم را

پس ندهد تا آخر آن در را باز کنند

و بگویند بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگرهم بر نمیگردم.

من این بازی را ادامه می دهم...

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 22:3  توسط اکیا  | 

حسرتی نیست جز...

دستی که به فاصله خواهم باخت

و...

 گلی که میشکند و میان برگ های خاطره رنگ خواهد باخت.

 خدایم آن دست را خواهد گرفت و آن گل را زنده خواهد ساخت  ...

 حسرتی نیست

 خدا اینجاست .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 12:0  توسط اکیا  |