آسمان صاف و شب آرام..................
................. بخت خندان و زمان رام
شکر...
امشب بیشتر از هر شبی جای تو خالیست.
کجای این ظلمات پنهان شده ای که هرچه بیشتر جستجویت میکنم کمتر از تو نشانی می یابم.
مگر نمیبینی مرا که چنین منتظر هر شب و هر شب کنار همان پنجره به امید آمدن تو چشم به
سیاهی آسمان دوخته ام؟ چه شده است باتو... که این شبها حتی دل سیاه آسمان هم برایم به درد
آمده است ببین چگونه اشک میریزد..
من اما یاری از سیاه دلان نمی خواهم من حتی دیگر از دل سفید تو هم یاری نمی خواهم.
تو نیستی و من هیچ ندارم و هیچ جز وجود تو نمی خواهم که آن را هم.. نمی خواهم.
تاریکم این شبها. ماه من دلم هوای تو کرده است. نمی دانم چرا این ترانه زمزمه لحظه هایم
شده است:
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم...
امشب این ترانه را باز با صدای بلند گوش میدهم. بلند تا به گوش تو هم برسد...
تو ماه بودی ماه. جای تو کهکشان بود و من اگر دست و پا میزدم شاید به زمین می رسیدم...
ماه من چه شد بر من... چه شد؟ چه شد؟ راستی این جسارت بزرگی بود که تو آسمان تاریک
یک زمینی را روشن کنی؟ آسمان تاریک مرا؟ تو درخشان بودی اما درآینه حقیر چشمانم بیشتر
از همیشه می درخشیدی. تو نور چشمانم را... نمی دیدی. تو روشنای عالم بودی اما به من بگو
جزمن چه کسی نور تورا دید؟ مهر تو خیره کننده بود و من دیگر هیچ ندیدم. واین شبها باز
تاریکم تو نیستی و من در این تاریکی هیچ نمی بینم. این همان ترسی بود که همیشه از آن
می گفتی و من خیالم راحت بود تو دور بودی بالا در سقف آسمان دوره دور.
اما.. شبهای تابستان گویی آسمان پایین تر است . تو به زمین آمده بودی و من...
باز زمزمه میکنم:
حتی با این که هیچ کس مثل من عاشق تو نیست
.....................................................
می بینی ماه من؟
می بینی!
خاطره