به خاطر همه داشته ها ونداشته هایم.. به خاطر همه خوشیها و نا خوشی هایم .. به خاطر
همه خنده ها وگریه هایم.. شکر.
خالق هميشه جاويدم !
محتاج توام و اين را با غرور فرياد ميزنم تا همه بدانند كه هميشه و هميشه نيازمند كمكت هستم.
خالقم ! اي مهربان...
با تمام بندگيم براي تو به خاك سجود مي افتم و در هر سجده هزاران هزار بارمي گويم :
پروردگارم تو را سپاس وتو را... شکر.

به جونم هم زنو تش ونده ای دل
نه وام ایگو نه وام ایخنده ای دل
زدستس نم پنه وا کی بیاروم
ولا دی هونمه ورکنده ای دل
تو گیره زونیام بیدی اای دل اای دل
سی هر کاری وا بام بیدی اای دل اای دل
ولا دی لیوه وابیدوم ز دستت
تو خوت هرجا نهام بیدی اای دل اای دل
ندونم سی چه هنقا بی قرارم
زکارم دی خومم سر نیدرارم
به روز افتونه ایپاهوم تا به درره
به شو آساره هانه ایشمارم
...
دلم جا نیگره اندی ایدونم
که خیلی تهله بی حاصل بدونوم
دیشب یاد خودم افتادم وقتی که روی ابر ها راه میرفتم وسبکبال به سنگینی لحظه های فراموشی فکرمیکردم.
دیشب همان "آفریده" شده بودم.. بدون "خویش"..و همانجایی بودم که باید می بودم . دیشب یاد
خودم افتادم وقتی .. خود را آزاد درقفسی خوش نقش می دیدم وچه دلم سوخت از دیدن نادانیم.
من "آدمی" را جایی دیدم که از مشرقش.. خورشید حیله گری طلوع نمیکرد که سیاهی راروشن
نمایاند و شب وجود نداشت تا ماه برایش نور قرض بگیرد . آسمان بود ابر بود و روشنی
ونوری که فلسفه تابش نداشت. محبتی آشنا و امنیتی که براستی حقیقت داشت و سرتاسر فضا را
پر کرده بود. زخمی نبود دردی نبود وهیچ.. غمی خاطری را نمیرنجاند. دیشب دسته پرنده ای
را دیدم که به دنبال جایی بهتر تمام قفس را دور میزدند وچه سخت بال میزدند.. من عاشقی را دیدم
که با دلی خونین و چشمان گریان به آسمان خیره شده بود ولی.. پی ماه می گشت وشاید پی چراغی
بر فراز تپه ای در دوردست... دیشب مظلومی را دیدم که گله خویش را به گوش ناشنوا میگفت وبه لطف
ظالمی دگر امید بسته بود. وچه امیدوار بود به هیچ. دیشب یاد خودم افتادم وقتی که با خود عهد کرده بودم..
مجسمه ای از "خویش" خواهم شد.
دیشب خودم را دیدم.. همان که "آفریده" شده بودم.. بدون "خویش"..
همانجایی که باید می بودم.. و همان که فراموش کرده بودم.
هرچه در آینه نگاه میکنم هیچ نمی بینم !!!
حتی آینه هم مرا گم کرده است..
حتی من هم...

من نبوده ام یا... رفته ام؟
خدایا تو بامنی !
مرا می بینی...؟
روزگاری که لیلی مجنون می شود...
و مجنون.. پیاله می شکند.

اگر قلمی داشتم داستان عشق لیلی را چنان می نوشتم که مجنون ها همه حیران بمانند.
و دگر هیچ کس دم از عشق مجنون نزند.
لیلی خموش من ...